1   2      >

+ اولين وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت

سه‏شنبه 15 مرداد 1387 ساعت 10:10 صبح
به تاريخ 19/10/59 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت. مادر، جهل حاکم بر يک جامعه انسانها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زائيده شود و بتواند رهبري يک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش کار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني که شناخت کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي کاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛ اسلامي که : اسلامي ... اي کاش ملتهاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بيرون ببرد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه باريش زحمت و رنجي متحمل شده اند از هر طرف به اين نو نهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند، مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم شهادت در قاموس اسلام کاري‌ترين ضربات را بر پيکر ظلم، جور،شرک و الحاد مي‌زند و خواهد زد. ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشيده است ولي چاره اي نيست اينها سد راه انقلاب اسلاميند ؛ پس سد راه اسلام بايد برداشته شودند تا راه تکامل طي شود مادر جان به خدا قسم اگر گريه کني و به خاطر من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود. زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقني توفيق الشهادة في سبيلک) .

و السلام؛
محمد ابراهيم همت

از نوشته های : واحد فرهنگی

حرف دل شما [ حرف]


+ دست‌نوشته‌اي از شهيد چمران

دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 12:41 صبح









دست‌نوشته‌اي از شهيد چمران
خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوي قربانگاه عشق حرکت کردم.... اما تو ميخواستي که اين قرباني هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزيزترين کسانم را بقرباني پذيرفتي .... و مرا در آتش اشتياق گذاشتي........

خدايا!

 

ابراهيم را گفتي که عزيزترين فرزندش را قرباني کند، و او اسمعيل را مهياي قربان کرد....

 

هنگاميکه پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار.

 

ابراهيم آزمايش خود را داد ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قربان شود (استحقاق قرباني شود)

 

زمان زيادي گذشت، تا قرباني کاملي، که عزيزترين فرزندان آدم بود، بدرجه ارزش قرباني شدن رسيد و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود.

 

خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوي قربانگاه عشق حرکت کردم.... اما تو ميخواستي که اين قرباني هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزيزترين کسانم را بقرباني پذيرفتي .... و مرا در آتش اشتياق گذاشتي....

 

 

از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ قمقمه‌ها را يکي يکي پر کرد و برگشت

دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 12:12 صبح





قمقمه‌ها را يکي يکي پر کرد و برگشت

-  آقا مرتضي! يه نفر رو بفرست خط، ببينيم چه خبره.


هرکس مي‌رفت، ديگه برنمي‌گشت. همان سه‌راهي که الآن مي‌گويند سه‌راهي همت. خيلي کم مي‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند.


آقا مرتضي سرش را پايين انداخت و گفت «ديگه کسي رو ندارم بفرستم، شرمنده.»


حاجي بلند شد و گفت «مثل اين که خدا طلبيده.» و با ميرافضلي سوار موتور شدند که بروند خط.


عراق داشت جلو مي‌آمد. زجاجي شهيد شده بود و کريمي توي خط بود. بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را مي‌زدند لب هور،‌ جايي که جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده مي‌کردند.


روي يک تکه از پل‌هايي که آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌هاي بچه‌ها دستش بود. با دست آب را کنار مي‌زد و مي‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زير آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. قمقمه‌ها را يکي يکي پر کرد و برگشت.


 


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ جنازه را از وسط راه برداشتيم که له نشود

دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 12:10 صبح






از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم که له نشود. بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. چثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود کي است. صورتش رفته بود.


قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم کنار. حاجي آنجا هم نبود. يکي از بچه‌ها من را کشيد طرف خودش و يواشکي گفت «از حاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده.»


نه! امکان نداشت. خودم يک ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يک‌دفعه برق از چشمم پريد. به پناهنده نگاه کردم. پريديم پشت سنگر که راه آمده را برگرديم.


جنازه نبود. ولي ردِ خونِ تازه تا يک جايي روي زمين کشيده شده بود. گفتند «برويد معراج! شايد نشاني پيدا کرديد.»


بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز کردم؛ عرق‌گير قهوه‌اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تدارکات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شکي نداشتم.


هوا سنگين بود. هيچ‌کس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرمان‌ده‌ها و بسيجي‌ها دنبال او. حيفم آمد دوکوهه براي بار آخر، حاجي را نبيند. ساختمان‌ها قد کشيده بودند به احترام او. وقتي برمي‌گشتيم، هرچه دورتر مي‌شديم،‌ مي‌ديدم کوتاه‌تر مي‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمي‌آورند.


نقل از سبکبالان


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ بسم رب الشهدا و الصديقين

جمعه 10 خرداد 1387 ساعت 7:41 صبح

به نام خدا


نامي که هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم.


حقيقت اين است که هرچه بگوييم خسته شده ايم و بريده ايم اسلام دست از سر ما بر نمي دارد.


ما بايد بمانيم و کاري را که مي خواهيم انجام دهيم.


هميشه بايد مشغول يک مطلب باشيم و آن عشق است.


اگر عاشقانه با کار پيش بيايي به طور قطع بريدن و عمل زدگي و خستگي برايت مفهومي پيدا نمي کند.


 


شهيد حاج محمد ابراهيم همت


 


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ کجايند مردان بي ادعا

سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 1:36 صبح

من هرگز اجازه نمي دهم که صداي


حاج همت


در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.


شهيد سيد مرتضي آويني


 


از نوشته های : واحد فرهنگی

حرف دل شما [ حرف]


+ قد افلح المومنون

جمعه 30 فروردين 1387 ساعت 12:1 عصر

بسم الله القاصم الجبارين


با مراجعه به آدرس زير و امضاي آن در بازگرداني نام خليج فارس که در گوگل بصورت خليج عربي آمده مشارکت داشته باشيد.


www.petitiononline.com/sos0282/petition.html


اجرکم عند الله


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت

سه‏شنبه 20 فروردين 1387 ساعت 4:12 عصر
اولين وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت



به تاريخ 19/10/59 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت. مادر، جهل حاکم بر يک جامعه انسانها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زائيده شود و بتواند رهبري يک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش کار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني که شناخت کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي کاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛ اسلامي که : اسلامي ... اي کاش ملتهاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بيرون ببرد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه باريش زحمت و رنجي متحمل شده اند از هر طرف به اين نو نهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند، مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم شهادت در قاموس اسلام کاري‌ترين ضربات را بر پيکر ظلم، جور،شرک و الحاد مي‌زند و خواهد زد. ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشيده است ولي چاره اي نيست اينها سد راه انقلاب اسلاميند ؛ پس سد راه اسلام بايد برداشته شودند تا راه تکامل طي شود مادر جان به خدا قسم اگر گريه کني و به خاطر من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود. زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقني توفيق الشهادة في سبيلک) .

و السلام؛
محمد ابراهيم همت




دومين وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت

به نام خدا
نامي که هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت.
مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشديد.چقدر شماها صبوريد.خودتان مي دانيد که من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم غنچه هايي که(کبوتراني که)هميشه در حال پرواز به سوي ملکوت اعلايند.الگو و اسوه هايي که معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و حيات ابدي)و نزديکي با خداي چرا که ان الله اشتري من المومنين.
من نيز در پوست خود نمي گنجم.گمشده اي دارم و خويشتن را د قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه که از خدا بازم مي دارد متنفرم(هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادراني که در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.
عزيزانم!اين بار دوم است که وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را پناهگاه خوبي براي مبارزه يافتم ابتدا در گيري با ضد انقلاب و خوانين در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم سپس شرکت در خوزستان و جريان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقيقا دو سال در کردستان هستم .مثل اين است که ديگر جنگ با من عجين شده است.
خداوند تا کنون لطف زيادي به اين سراپا گنه کرده و توفيق مبارزه در راهش را نصيبم کرده است.اکنون من مي روم با دنيايي انتظار انتظار وصال و رسيدن به معشوق.اي عزيزان من توجه کنيد:
1-اگر خداوند فرزندي نصيبم کرد با اينکه نتوانستم در طول دوراني که همسر انتخاب کردم حتي يک هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت کنيد.
همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد او از تربيت کردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا کرده است .اگر پسر به دنيا آورد اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد.چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد.
2-امام مظهر صفا پاکي و خلوص و دريايي از معرفت است .فرامين او را مو به مو اجرا کنيد تا خداوند از شما راضي باشدزيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد.
3-هر چه پول دارم اول بدهي مکه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مرکزي)بدهيد و بقيه را همسرم هر طور خواست خرج کند.
4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است.
5-از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي کنند راضي نيستم.مرا به خدا بسپاريد و صبور و شجاع باشيد.
حقير حاج همت
26/2/1361

از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ ياد امام و شهدا (دانلود)

سه‏شنبه 20 فروردين 1387 ساعت 3:1 عصر
دانلود

از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ طلائيه عجب طلاييه (دانلود)

سه‏شنبه 20 فروردين 1387 ساعت 2:57 عصر

 يادش بخير طلائيه...
وقتي وارد شديم يه تابلو چوبي بزرگ توجه رو به خودش جلب مي کرد. روي تابلو نوشته بود: هر کس در طلائيه ايستاد اگر در کربلا هم بود مي ايستاد(شهيد ميثمي).
همه از کنار اين تابلو مي گذشتند، اندکي تأمل مي کردند، يافته يا نايافته به راه خود ادامه مي دادند.
تمام شد...
برگشتيم...
تنها چيزي که برايمان ماند خاطره اي بود که کم کم همان هم روبه تاريکي مي رفت که روزي صداي دلنوازي مرا با خود برد به همان حال و هوا...
مي گفتند صداي حاج آقاي مهدوي است.
چه زيبا بود شنيدن آن بيانات و صحبتها و نقل خاطرات بعد از مدتي دوري...
گفتم حيفه اگه نشنويد...
بسم الله...
در دو بخش... دانلود کنيد، گوش کنيد، ما را هم دعا کنيد.
يا علي مدد.
دانلود
قســــــــمت اول از طلائيــــــه...
دانلود قســــــــمت دوم از طلائيـــــه...


 


 


                                                                                                                      راهيان گامي در امتداد خون ياران


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ زمزمه راهيان (دانلود)

سه‏شنبه 20 فروردين 1387 ساعت 2:38 عصر

اين جا کليک کن...... دانلود


 


 


                                             راهيان گامي در امتداد خون ياران


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ با من سخن بگو دوکوهه

سه‏شنبه 21 اسفند 1386 ساعت 6:0 صبح







با من سخن بگو دوکوهه  



اگر بپرسي دوکوهه کجاست چه جوابي بدهيم؟ بگويم دوکوهه پادگاني است در نزديکي انديمشک که بسيجيها را در خود جاي ميداد و بعد سکوت کنيم؟ پس کاش نميپرسدي که دوکوهه کجاست چرا که جواب گفتن به اين سوال بدين سادگيها ممکن نيست. کاش تو خود در دوکوهه زيسته بودي که ديگر نيازي به اين سوال نبود. اگر آنچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوکوهه ميآمدي. دوکوهه پادگاني است در نزديکي انديمشک که سالهاي سال با شهدا زيسته است با بسيجيها و از آنها روح گرفته است روحي جاودانه. يک بار ديگر! سلام دوکوهه قطارها ديگر در دوکوهه نميايستند و بسيجيها از آن بيرون نميريزند. قطارها دوکوهه را فراموش کردهاند. اما شهداء انسي دارند با دوکوهه که مپرس.  ميگويي نه؟ از حوض روبروي حسينيه حاج همت بپرس که همه شهداي دوکوهه با آب آن وضو ساختهاند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايي هست که به ياد شهدا روييدهاند اما الفت شهدا با اين حوض نه فکر کني که به سبب تابلوهاست. من چه بگويم اينها سخناني نيست که بتوان گفت. تو خودت بايد دريابي وگرنه چه جاي سخن؟  اي دوکوهه، تو را با خدا چه عهدي بود که از اين کرامت برخوردار شدي و خاک زمين تو سجدهگاه ياران خميني شد؟ و حال چه ميکني در فراق پيشانيهايشان که سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهاي عاشقانه؟
سکوت کرده و دم برنمي
آورد. ما که ميدانيم زمان بستر جاري عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامي آنچه در زمان حدوث مييابد باقي است. پس از حسينية حاج همت بخواه که مهر سکوت را از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.
حسينيه حاج همّت قلب دوکوهه است حيات دوکوهه از اينجا آغاز ميشد و به همين جا باز ميگشت. وقتي انسان عزادار است. قلب بيش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب ميآموزند دوکوهه قطعهاي از خاک کربلا است، اما در اين ميان حسينيه را قدري ديگر است. کسي ميگفت: کاش حسينيه را زباني بود تا با ما بگويد از آن سري که ميان او و کربلاست گفتم حسينيه را آن زبان هست. کو محرم اسرار؟ دوکوهه، خاک و آب و در و ديوارهايش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است که اکنون در اين روزهاي تنهايي جايي مغمومتر از آن نمييابي. دوکوهه مغموم است و در انتظار قيامت دلش براي شهدا تنگ شده است. عالم محضر شهداست اما کو محرمي که اين حضور را دريابد و در برابر اين خلأ ظاهري خود را نبازد؟ 

زمان ميگذرد و مکان‏ها خروجي شکستند اما حقايق باقي هستند. شهيد حاجيپور زنده است من و تو مردهايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي که با خدا بسته بودند اثبات کردند. 


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ سردارشهيدمحمود کاوه

چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 4:10 عصر


                      سردارشهيدمحمود کاوه


   شهيدمحمود کاوه، متولد ???? در مشهد مقدس ، ازنادرترين فرماندهان دفاع مقدس است که درسال ????درسن ??سالگي، پس از شهادت شهيد ناصر کاظمي ، به فرماندهي تيپ ويژه شهدا منصوب گرديد.از خانواده‌اي مذهبي و دوستدار اهل بيت (ع) که با علماء  از جمله حضرت آيت‌الله خامنه‌اي ارتباط نزديک داشت وپدرش از کسبه متعهدومبارزدوران ستمشاهي بود.شهيد کاوه در دوران تحصيلات ابتدايي با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد واز تعاليم حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بهره‌هاي فراواني برد وتعاليمش رابه محيط دبيرستان منتقل ‌مينمودودرپخش اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني(ره)ودر راهپيماييها و درگيريهاي زمان انقلاب شرکت داشت. 


     با پيروزي انقلاب اسلامي جزء اولين عناصر مومن و متهد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود ومدتي نيز حفاظت بيت شريف حضرت امام خميني(ره)در تهران راعهده داربود و با شروع جنگ تحميلي به آموزش  نظامي نيروها اشتغال داشت اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتي بود تا رودرروي دشمن قرار گيرد که در اولين فرصت به همراه تعدادي از برادران پاسدار جهت آزادسازي شهر بوکان به جبهه کردستان عزيمت کرد .شهيد کاوه جواني دلير ومتعهد بود که درهمان ابتدا به عنوان فرمانده يک گروه دوازده نفره انتخاب شد.و براي مبارزه با ضدانقلاب شب و روز نداشت و هميشه راهگشاي عمليات بود، هرجا که کار گره مي‌خورد او رهگشا بوداز جديت و پشتکار، شجاعت و روحيه شهادت ‌طلبي برخورداربود و به دليل لياقتها و مهارتهايي که داشت در مدت کوتاهي در سمت فرماندهي عمليات سپاه سقز، به همراه تعداد کمي نيرو، عمليات آزاد سازي منطقه مرزي بسطام را با شهامت غير قابل وصفي طرح ريزي و45کيلومتر جاده مرزي را طي يک مرحله ودر عرض 24ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب آزاد نمودو به همراه همرزمانش با عملياتهاي پي در پي، مزدوران ضدانقلاب منطقه رامنفعل ومستا صل نمود.با آزادسازي مناطق بسياري ازخاک ميهن اسلامي،  آوازه تيپ ويژه شهدا، ضدانقلاب ها را متحير ساخت  تا جايي که براي زنده يا مرده او جايزه تعيين کردند.


      آزاد سازي سد بوکان وجاده 47 کيلومتري آن،آزاد سازي جاده صائبين دژ به تکاب ،پاکسازي منطقه کيلر واشتوزنگ ، آزاد سازي محور استراتژيک پيرانشهر به سردشت که به عنوان مرکزيت ونقطه ثقل ضد انقلاب بشمار مي آمد ومنجربه انهدام مرکز راديوئي آنها وفتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه آلواتان وآزادسازي زندان دوله تو وکشتن بيش از 750 نفر ازضدانقلاب ازجمله نبردهاي تهاجمي شهيدکاوه درتيپ ويژه شهدا بود.در تاريخ 29/4/1362 تيپ ويژه شهدا ماموريت يافت تا درعمليات برون مرزي والفجر 2که در منطقه حاج عمران انجام مي‌گرفت شرکت نمايد.دراين عمليات شهيدکاوه با هدايت قوي رزمندگان، ارتفاعات 2519 رابا موفقيت به تصرف درآورد.  


 همزمان باعمليات والفجر 4ماموريت پاکسازي محور سردشت ازلوث وجودضدانقلاب (دمکراتها و منافقين) به اين تيپ واگذار شد.رزمندگان غيور و سلحشور نيز ضمن تسلط به ارتفاعات مرزي کوه سير، قوري، تالشو روستاي اسلام آباد، مرکز راديويي منافقين و مقر دمکراتها را تصرف کردند.تيپ ويژه شهدا سال 63در عمليات بدر همراه با ساير يگانهاي سپاه، با دشمن تا دندان مسلح جنگيد و در تاريخ 23/4/64در عمليات قادر (همراه با يگانهايي از ارتش جمهوري اسلامي)در جبهه شمالي سيدکان عراق باعث بر هم زدن آرايش نظامي دشمن گرديد. همچنين در عمليات پشتيباني والفجر 9 که در منطقه چوارته عراق انجام گرفت، در انهدام قواي دشمن و تصرف بخشي از خاک آنان نقش موثر داشت، که هر کدام نشاني از دلاوريها و حماسه‌آفريني شهيد کاوه و يارانش را در خود ثبت کرده است.


      روحيه اطاعت‌پذيري و ولايتي، هوش سرشار و چابکي در عمليات، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بي‌باکي، ساده زيستي و صميميت با نيروها از جمله ويژگيهاي شخصيتي آن شهيد والامقام بود و انجام کار خالصانه و بي‌ريا را سرلوحه زندگي خود قرار داده بود. چريکي زبده بود وعموماً کم سخن مي‌گفت و بيشتر عمل مي‌کرد.اودر قلب نيروهاي بسيجي و سپاهي جاي داشت وبا نيروهاي تحت امر خودبرخوردي بسيار متواضعانه و باصفا و صميمي داشت و همين تواضع او سبب شده بود که محبوبيت خاصي در بين نيروها داشته باشد.او مصداق بارز تلفيق محبت و قاطعيت در امر فرماندهي نظامي بود.


       دهم شهريور ماه ???? در منطقه‌ عملياتي‌ کربلاي‌2 بر بلنداي قله 2519 حاج عمران (پيرانشهر)حدود ساعت يک بامداد که نيروهاي پياده پس از پيمودن مسافت فاصله خط خودي تا دشمن به زير اهداف مورد نظر رسيدند تا با هماهنگي آ تش خودي در گيري را شروع کنند گلوله خمپاره کنار برادر کاوه به زمين اصابت کرد واو در جاشهيد شد ومزد جهاد را که شهات بود، دريافت کرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد. هنگامي که شهيد کاوه به درجه رفيع شهادت نايل گرديد مردم مهاباد با پاي برهنه زير پيکر پاک و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه مي‌زدند و اشک مي‌ريختند و ضدانقلاب را نفرين مي‌کردند. او با الهام از سخن خداوند که در وصف مومنان بيان شده است:«اَشِدّاءُ عَلَي الکُفّار رُحَماء بَينَهم»، در قلب مردم و نيروها جاي گرفته بود و هيچ انگيزه‌اي جز خدمت به انقلاب و احياي ارزشهاي الهي نداشت.


        سرتيپ شهيد حسن آبشناسان – فرمانده لشکر 23 نوهد – مي‌گويد: اگردر دنيا يک چريک پاکباخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره)وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده‌اي که بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد با تيپ ويژه شهدا پيش برود.


      مقام معظم رهبري درباره  شهيد کاوه فرمودند: تيپ ويژه شهدا که ايشان فرماندهي‌اش را برعهده داشتند يکي از واحدهاي کارآمد ما محسوب مي‌شد...او درعمليات گوناگون شرکت داشت و کارآزموده ميدان جنگ شده بود.از لحاظ نظم، اداره واحد، مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشکر، از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت، توجه و ذکر، يک انسان جوان، اما برجسته بود. ... اين جوان (شهيد کاوه) جزو عناصر کم‌نظيري بود که او را در صدد خودسازي يافتم.حقيقتاً اهل خودسازي بود، هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ سردار خيبر شهيد حاج محمد ابراهيم همت

پنجشنبه 9 اسفند 1386 ساعت 8:21 صبح

سردار خيبر شهيد حاج محمد ابراهيم همت 
















تاريخ تولد :12/2/1334


 


نام پدر :علي اکبر


 


 


تاريخ شهادت : 22/12/1362


 


محل تولد :اصفهان /شهرضا


 


 


طول مدت حيات :28


 


محل شهادت :جزيره مجنون


 


 


مزار شهيد :گلزار شهداي شهرضا


سال 1334 شهرضا ميزبان نوزادي شد که او را محمد ابراهيم ناميدند. ولادت او با معجزه همراه بود. سنين جواني و نوجواني را فعال و پرشور به مبارزه با رژيم ستم‌شاهي گذراند و پس از پيروزي انقلاب جهت مبارزه با گروهک‌هاي ضد انقلاب به غرب کشور عزيمت کرد. با آغاز جنگ تحميلي به دفاع از مرز و بوم ايران برخاست و چند سال بعد در سفر به خانه خدا با احمد متوسليان آشنا شد.
ثمره دوستي اين دو سردار دلير اسلام پايه‌ريزي لشگر محمد رسول الله (ص)‌بود که يکه‌تاز ميادين رزم شد. سال 1360 با شيرزني از تبار زينبيان ازدواج کرد که حاصل اين پيوند مقدس دو فرزند شد. حاج ابراهيم همت فرمانده محبوب لشگر 27 محمد رسول الله (ص) چنان مورد علاقه بسيجيان بود که نظير آن کمتر ديده شد.
سال 1362 بانگ الرحيل به گوش رسيد و در تب و تاب عمليات خيبر روح آسماني محمد ابراهيم به آسمان پر گشود و پيکر بي‌سر او در ميان زمينيان به يادگار ماند. همت بلند او لقبي بزرگ چون سردار خيبر را برايش به ارمغان آورد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


+ شهادت حاج محمد ابراهيم همت

پنجشنبه 9 اسفند 1386 ساعت 8:10 صبح

شهادت حاج محمد ابراهيم همت



سيد حميد و حاج همت سوار بر موتور شدند و من پشت سرشان بودم فاصله‌مان يکي دو متر مي‌شد سنگر پايين جاده بود و براي رفتن روي پد وسط بايد از پايين پد مي رفتيم. روي جاده اين کار باعث مي‌شد سرعت موتور کم شود کار هرروزمان بود عراقي‌ها روي آن نقطه ديد کامل داشتند تانکي آنجا بود که هروقت ماشيني يا موتوري بالا و پايين مي‌شد گلوله‌اش را شليک مي‌کرد. آن روز موتور حاجي رفت روي پد من هم پشت سرش رفتم. طبق معمول گلوله‌ي توپ شليک نشد اما يک حسي به من مي‌گفت:«گلوله شليک مي‌شود حاج همت را صدا زدم و گفتم:«حاجي! اين جا را پر گاز تر برو» گلوله همان لحظه منفجر شد.و دود غليظي آمد بين من و موتور حاج همت صداي گلوله و انفجارش موجي را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گيج و مبهوت بمانم و نفهمم چه اتفاقي افتاده رسيدم روي پد وسط چشمم به موتوري افتاد که سمت چپ جاده افتاده بود دو جنازه هم روي زمين افتاده بودند.
آرام رفتم سمتشان اولين نفر را برگردانم ديدم تمام بدنش سالم است. فقط سر ندارد. و دست چپ موج صورتش را برده بود. اصلاً شناخته نمي‌شد. عرق سردي روي پيشاني‌ام نشست. دويدم سراغ نفر دوم سيد حميد بود هميشه مي‌شد از لباس ساده‌اش او را شناخت.
ياد چهره‌شان افتادم ديدم هردوشان يک نقطه مشترک داشتند آن همچشم‌هاي زيبايشان بود. خدا هميشه گفته هرکسي را دوست داشته باشد بهترين چيزش را مي‌گيرد و چه چيزي بهتر از اين چشم‌ها. بالاخره ابراهيم همت نيز از ميان خاکيان رخت بربست و به ارزويش رسيد



منبع:کتاب به مجنون گفتم زنده بمان صفحه 237



راوي:مهدي شفازند


نقل از سردار خيبر


از نوشته های : واحد فرهنگي مالک1

حرف دل شما [ حرف]


   1   2      >

همه ی مطالب سایت

[15/5/1387- 10:10 ص] اولين وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت
[27/3/1387- 12:41 ص] دست‌نوشته‌اي از شهيد چمران
[27/3/1387- 12:12 ص] قمقمه‌ها را يکي يکي پر کرد و برگشت
[27/3/1387- 12:10 ص] جنازه را از وسط راه برداشتيم که له نشود
[10/3/1387- 7:41 ص] بسم رب الشهدا و الصديقين
[3/2/1387- 1:36 ص] کجايند مردان بي ادعا
[30/1/1387- 12:1 ع] قد افلح المومنون
[20/1/1387- 4:12 ع] وصيتنامه ي شهيد حاج محمد ابراهيم همت
[20/1/1387- 3:1 ع] ياد امام و شهدا (دانلود)
[20/1/1387- 2:57 ع] طلائيه عجب طلاييه (دانلود)
[20/1/1387- 2:38 ع] زمزمه راهيان (دانلود)
[21/12/1386- 6:0 ص] با من سخن بگو دوکوهه
[15/12/1386- 4:10 ع] سردارشهيدمحمود کاوه
[9/12/1386- 8:21 ص] سردار خيبر شهيد حاج محمد ابراهيم همت
[9/12/1386- 8:10 ص] شهادت حاج محمد ابراهيم همت
[همه عناوين(37)][آرشيو شده ها]